حرفهای پشت وبلاگ رو میذارم رو صفحه.
نمیتونم فراموشت کنم.
دست من نیست.
هنوز اسمت میاد گریم میگیره.........................
میخوام اینجا هم فراموش نشه.

|
بدون اجازت(میدونم الان میگی تو هر کاری دوست داشتی کردی،ببخش)،
حرفهای پشت وبلاگ رو میذارم رو صفحه. نمیتونم فراموشت کنم. دست من نیست. هنوز اسمت میاد گریم میگیره......................... میخوام اینجا هم فراموش نشه.
+ نوشته شده توسط منِ او در و ساعت
5:41 |
برای تو می نویسم
برای تو می نویسم که فکر می کنی من مقصر بودم فکر می کنی من رفتم دستانم بی حس است قلمم نمی نویسد من نرفتم تقدیر این چنین بود جدایی را برای من و تو رقم زد تمام دغده ام تو بودی و هستی نمی دانم بعد رفتن من چه می شود بی تو چگونه می گذرد ولی می دانم که این راه بی بازگشت است نه من می توانم برگردم و نه تو قلبم می لرزد پاهایم سست است برای رفتن آمده ام طولی نمی کشد به اندازه یک چشم بهم زدن کاش می توانستم بمانم تا بدقولی نمی کردم ولی نمی شود ثانیه ها به شماره افتادند من ؟ ........................................................ + نوشته شده توسط منِ او در یکشنبه 24 مهر1390 و ساعت
6:7 |
دیشب بود آقا م...........مطلبی گفت خشکم زد.
شاید باور کردنش صفر بود برام.... گفت ایام عید یه نفر رفته بوده در خونشون و از نامزدی قبلی من بهش گفته بود+کلی سیر داغ پیاز داغش رو اضافه کرده بود. خوشحالم اون باور نکرده بود و گذاشته بود بعد ازچندماه بهم گفته بود که فکر نکنم نظرش عوض شده. ولی باورم نمیشه یعنی مردم میتونن اینجوری باشن؟ اگه اینجوری بود من باید شاکی میشدم و تصمیم میگرفتم زندگی اون رو بهم بزنم. خوشحالم از اینکه آقا م.......... اینقدر درک و شعور داره. . . . باید بازم فکر کنم..... درباره چی رو نمیدونم........ عجبم از کار روزگار............... + نوشته شده توسط منِ او در پنجشنبه 7 مرداد1389 و ساعت
14:58 |
سلام.
الان که دارم مینویسم دارم تو یاهو باهاش صحبت میکنم. وای که چقدر دلتنگش بودم. وای که چقدر دلم میخواد بهش بگم دلم برات تنگه دوستت دارم. بگم م...... جات تو زندگیم خالیه آخه کی میتونه جای تو رو برام بگیره. ............. یاد چند روز پیش افتادم با م...... داشتیم بحث میکردیم سر یه مسئله نا معلوم. سر اونایی که قبل از ازدواج با کسی دوست هستند. م.......... گفت به جز تو هر کسی دیگه ای زن من میشد و میفهمیدم قبل از ازدواج با پسری دوست بوده طلاقش میدادم. بد جنسانه پرسیدم:فرض کن اگه منم بودم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت:از دستت خیلی ناراحت میشدم ولی نمیدونم باهات چی کار میکردم. تو دلم گفتم خیالت راحت من با کسی دوست نبودم فقط شوهر داشتم. م............ عزیزم. ....................... باز محمد مهدی(خواهر زادش) و شیطنتاش،بهش گفتم محمد مهدی(خواهر زادش) با داییش نرفته؟ آخ که چقدر دلم میخواست بشنوم دایی گفتن های محمد مهدی(خواهر زادش) رو و به من بگه.... داره میره. داره خداحافظی میکنه چقدر برام سخته رفتنش و اینکه بهم نگه دوستت دارم و بهش نگم دوستش دارم. رسمی صحبت کردنش برام سخته. وای که چقدر شیطنتنم گرفت ولی نتونستن در جواب رسمی صحبت کردنش شیطنتنت کنم. عزیز جانم: از دل نرفته ای.....................اگر از دیده رفته ای + نوشته شده توسط منِ او در شنبه 19 تیر1389 و ساعت
19:58 |
سلام........................
آخه خدا میدونستی که دوست داشتنش و عشقم الکی نبود برای چی اینجوری شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه الکی و از سر هوی و هوس بود که الان تموم میشد بعد از 5 ماه تموم شدنش باهاش و 4 ماه عقد کردنم. نمیفهم این چه سریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ درکش نمیکنم. آروم آروم دارم از یادت میرم عشق من کاری کن دارم از دست میرم .................................................................... این شعرو برای م.......... تو پارک خوندم با اینکه سعی کردم گریه نکنم ولی نشد. خدایا نگاه کن درست تو چه وقتی پر از اشکم اما میخندم به سختی ............................................... شاید تا چند وقت دیگه م.......... مطمین بشه دیوانه ام اخه همش یاد م..........م هستم و گریه میکنم م............. میگه چیه؟ باز چرا گریه میکنی؟ اونقدر گفتم دلم گرفته.... خودش میگه دوباه دلت گرفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای چقدر سخته بدونی عشقت،عزیز تر از جونت با صمیمی ترین دوستت داره آشنا میشه که ازدواج کننه. سختمه...... نه برای اینکه م............م میخواد ازدواج کنه نه اون حقش و من هیچوقت ازش انتظار نداشتم پای من بمونه بعد از ازدواج... اما اینجوری سختمه. من که خودت میدونی خدا ذره ای دلم نمیخواست بین من و م........ جدایی بیفته حتی شده بود سالها میموندم تا درست شه... اما قسمتت رو باید شکر کنم. کلاغها براش خبر ببیرد دلم براش تنگه قد آسمونا... هنوزم دوسش دارم قد آسمونا.... + نوشته شده توسط منِ او در شنبه 12 تیر1389 و ساعت
12:46 |
سلام. اولین بار که این جمله رو خوندم خیلی برام سخت بود. اگه واقعیت داشته باشه یعنی م........ داره منو فراموش میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ................................................... شاید حقیقت اینه. شاید این درسته. بعد از چند وقت از یادش رفتم. بعضی وقتا فکر مکنم اگه واقعا براش مهم بودم و به قول خودش هنوز هستم پس چرا قسمم رو ندیدید؟ پس چرا التماسهامو ندیدید. که التماسش کردم ز......(دوستم) رو ول کنه. البته رسم روزگار همینه. ............................................... انگار فقط من صادق بودم. نه م........ صادق بود نه ز......
م...... صادق نبود چون التماسهای من رو ندید. ز..... هم صادق نبود چون گریه ها و اشکهای من رو ندید. . . ازشون دلگیرم. مخصوصا از ز....... چون بهترین دوستم بود و بدترین کار رو در حقم کرد. ........................................... کم کم دارم مطمینم میشم ز...... از قبل م........ رو میخواسته و دعا میکرده یه جوری قضیه بین من و م.......... به هم بخوره. نمیبخشمش.هرگز. + نوشته شده توسط منِ او در سه شنبه 8 تیر1389 و ساعت
11:47 |
آخه بگو میخوای بامن چی کار کنی خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون همه از درد دلم از سوز دلم از آهم از اشکم نوشته بودم چرا پاک شد یه دفعه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من اون بندت نیستم که میخوای امتحانم کنی. یه بار امتحانم کردی سوختم کم آوردم بسته دیگه. ثابت شد بهم من نباید بگم راضیا برضائک طاعتا بامرک. ببخشم خدا. امتحانات بسته. م........م هنوز اسمت میاد گریم میگیره بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ م.......م دوستت دارم.هنوزم قد آسمونا. کجایی که دلتنگتم؟ شاید توانی بود و بعد نوشتم که اشکها اجازه نوشتن نمیدن. آخه بی انصاففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف اگه دوستت نداشتم اگه عاشقت نبودم اگه میخواستم ولت کنم برم الان حالم اینجوری بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پای مانیتور نمیتونم دیگه گریه کنم باید برم تو رختخوابم گریه کنم. تو آخرین میلم براش نوشتم میخوام م........ رو دوست داشته باشم. ولی ننوشم حتی اگه بخوام هم نمیتونم. به قول خودش شاید بهش عادت کنم و از سر عادت دوست داشته باشم اونم شاید ولی هرگز عاشقش نمیشم. هیجچوقت. تو رسم عاشقی دوبار عاشق شدن نیست. من عاشق توام بی انصاف من. تو آخرین میلش نوشته بود از سر راه زندگیم میخواد بره. یعنی نمیدونه اون بره من دیگه دلیل برای زندگی کردن ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دارم عکسشو نگاه میکنم. م..........م همیشگی خودمه. دوسش دارم عاشقانه. دلتنگشم با تمام وجودم. اما................... خدا چی کار میکنی با من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همیشه تو میلام براش مینویسم دعام نکنه. اما اینجا میگم: برام دعا کن عشق من دعا نما که بمیرم. + نوشته شده توسط منِ او در جمعه 4 تیر1389 و ساعت
1:45 |
به نام خدا
سلام بر مولایم خواستم از خودم از زخمام بگم که دیدم اونقدر خسته اشکم که تحمل نوشتن ندارم بمونه برای بعد ای کاش بعدی هم نباشه + نوشته شده توسط منِ او در شنبه 1 خرداد1389 و ساعت
11:46 |
به نام خدا
سلام بر مولایم بهم ایمیل زده بود من دندیده بودم اخه دیگه دل دماغ هیچ چیزی رو ندارم بعد اس ام اس داد که چرا جواب نمیدی ایمیلشو خوندم ازم عکس می خواست حسودیم شد اخه من پسرم و نمی تونم به زن نامحرم نگاه کنم اما اون دختره محدودیت کمتری داره اما دلم لرزید گفتم نکنه خیانت باشه گفتم نه ولی بازم از نقطه ضعفم استفاده کرد می دونه دوست ندارم اینجوری حرف بزنه دهبار هم قسمش دادم التماسش کردم ولی گوش نمی کنه انگار خوشش میاد از ازارم نمی دونم چی شد بهش گفتم به شرط اینکه محرم رازت بشما و حرفای دلت به من بگی تا قلبت برای من باشه ولی حالا می فهمم که چه خواست خودخواهانه ای داشتم اینترنت قطع بود نشد بهش بگم بشیمون شدم از شرطم خب عکس براش فرستادم گفتم پشیمون شدم و نیازی به اجابت شرطم نیست خودم هر وقت دلم براش تنگ میشه میرم وبلاگ یا چشمام می بندم و اخه اینجوری می تونم چهرش ببینم گاهی وقتا میگم دیوانه شدم که توهم میزنم اما واقعا می بینمش گاهی هم میرم تو وبلاگش عکس وبلاگش میبینم مخصوصا اون دختر که زانو هاش جمع کرده منو یاد اون می اندازه ولی اشتباه کردم به اون گفتم اونم حتما همین روزا یا نچندان دور اون عکس عوض میکنه چه کنم دیگه اینم بازی دنیاس ز.....(دوستش) هم داره خیلی بهم وابسته میشه با اینکه جوری رفتار می کنم که نظرش برگرده انگار نه انگار ولی اگه بر نگرده تمام سعی می کنم خوشبختش کنم کاری که برای عشق نتونستم کنم برای اون می کنم اخه اون میگه عاشق نمی خوام مثل من بشه دیوانه ام ااا با خودم حرف میزنم گرچه اگر اینکار و نکنم دق میکنم وقتی قبول کرد بازم بیاد همین وبلاگ چقدر خوشحال بودم اما الان که مطمین دیگه نمیاد و شرطم پس گرفتم باز اینجا بوی غم گرفته ولی بازم بوی خوش تن انو میده
+ نوشته شده توسط منِ او در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389 و ساعت
0:51 |
به نام خدا
سلام بر مولام ای کاش میشد بگم سلام عزیزم گلم مونسم انیسم مهربونم خورشید قشنگم اما افسوس این وبلاگ یه دفتر خاطرات شخصی شده فقط برای خودم دیگه اون شادابی نداره دیگه جریان نداره یه زمانی می نوشتم که تا عزیزم بخونه و شاد بشه امام حالا می نویسم که از پا در نیام امروز نوشته بود خانوم هر وقت بخوان می تونند گریه کنند خوش بحالشون ولی مردا نه من که بیشتر از هر مردی گریم میگیره تا کارت به استخونم نرسه و قلبم دیگه توان طپش نداشته باشه اونم اگر کسی نباشه کنارم الا اینکه اون ینفر عزیزم باشه که دیگه هیچ وقت نیست وقتی دیروز گفت دوست داشتن گناه نیست انگار از زنجیر های دلم ازادم کردن انگار اقفس درم اوردن پس می تونم دلم تنگ شه روزی هزار بار وسوسه شم برم جلوی دانشگاشون حتی شده از پشت نگاش کنم اما نمی تونم و نخواهم رفت وقتی دیروز گفت به اسم صبا حساست نشون میداد خندم می گرفت اخه دختر به این باهوشی نباید بفهمه اون اسم کارگاه تولیدی نقره است نه اسم دختر اخه اگر بودم منکه بهش می گفتم من که بهش گفته بودم تو اولی کسی هستی که برام کادو خریدی فقط بخاطر علاقه و من هم برات کادو خریدم فقط برای علاقم هنوزم وقتی نگام به ادکلن که براش خریدم می افته پر از اه میشم اگه خوش نیومده بود مینداختش دور اگه تقصیر من بود می انداختش دور ولی اینجوری رفتار نمی کرد همیشه تو حسرت شنیدن چند چیز مونده بودم تو حسرت گفتن ز......م دوستت دارم تو حسرت شنیدن تو حسرت یه روز تمام زیر یه سقف زندگی کردن و به اغوش کشیدنش با تمام وجود خندوندش از ته دل کاری کنم که دوست داره اما خیلی هاش نشد تو حسرت شنیدن عزیزم که گفت ولی وقتی گفت که قصد رفتن داشت و از جدایی حرف میزد وتو حسرت عشقش و شاید الان شنیدن یه دادش تا اخرین بند بین ما از هم باز نشه تا حس نکنم غریبه غریبه ام اما از همه مهم تر سنگ صبورش شدن محرم اسرارش شدن اغوش لحظاتش شدن تو حسرت اینکه اگه خدا نخواست محرم تنش باشم ولی بخواد محرم دلش باشم الان چند وقته بهش دروغ میگم همش میکنم فراموش کردم همش میگم دوستش ندارم ولی تو که می دونی انیجوری نیست دیروز وفتی گفت دوست دارم انگار بهترین چیز دنیا بهم دادن بازم مثل دفعه اولم دلم ریخت پایین بازم اروم شدم ولی وقتی برای اولین بار گفت عاشقتم انگار خدا تمام هستی یکجا داده به من شوق تو چشمام بود انگار درد قلبم از بین رفت اخه حسش نمی کردم تنها چیزی که حس میکردم طپش عشقانش بود وقتی گقت می خوام به م..... بگم از دستش عصبانی شدم خوب نقطه ضعف ها میدونه کجاس اون نباید بدونه الان دیگه الانی که دیگه کاریش نمیشه کرد نه نباید بدونه شاید قبل از عقد می شد ولی الان دیگه نه الان باید بسوزیم برای هم اما روشن کنیم برای دیگران وقتی میگه التماس میکنم اینا بهم میرزم اونم اینو میدونه ولی میخواد ازارم بده تا کاری که میخواد انجام بدم اینسری خیلی مقاومت کردم ولی سری بعد نمی دونم ولی خدا میگنه گناه نیست دوست داشتن پس خدا دوستش دارم دوستش دارم دوستش دارم خیلی زیاد خیلی خیلی خیلی زیاد عزیزمه جونم عمرممم عشقمه تنها و تنها و تنها + نوشته شده توسط منِ او در دوشنبه 20 اردیبهشت1389 و ساعت
12:22 |
|
|